3703851 مظهري ابراهيم اتابک
7367927 مظهري ابراهيم تهرانپارس
3865581 مظهري ابراهيم خاوران
3146762 مظهري ابوالحسن .سيد افسريه
3157522 مظهري ابوالقاسم .سيد افسريه
3830120 مظهري احداله بلوارابوذر
7801659 مظهري بهرام نارمک
7533270 مظهري بهروز مجاهدين اسلام
7649444 مظهري بهروز مجاهدين اسلام
3958105 مظهري بهروز.سيد ميدان استقلال
3306035 مظهري حسين پيروزي
7866872 مظهري حسين .سيد تهرانپارس
3833550 مظهري رضا.سيد افسريه
7323808 مظهري قدرت اله تهرانپارس
3790494 مظهري کاظم پيروزي
7600660 مظهري محسن .سيد خواجه نصيرطوسي
7649750 مظهري محسن .سيد شهيداجاره دار
7548314 مظهري محمد آيت اله مدني
7541923 مظهري محمد شهيدنامجو
7543740 مظهري محمد شهيدنامجو
3781938 مظهري محمد پيروزي
3493295 مظهري محمدرضا مشيريه
7504119 مظهري محمدعلي شهيداجاره دار
3199592 مظهري مهدي شهرک شهيدشجاعي
3488724 مظهري مهدي شهرک کاروان
3878593 مظهري نصرت اله مسعوديه
سلام آخر
نه ماه از اولين مطلبی که نوشتم ميگذره.نه ماهی که واقعا واسه من خيلی سخت بود.اگر چه شيرينی هايی هم واسه خودش داشت.از اين نظر سخت بود که يه تنه بايد کار يه تيم چند نفره رو ميکردم تا اين کشتی ان قريب به گل نشسته به .. نشينه.درسته که قوزميت خيلی درپيت بود ولی درپيت ترين نشريه هم واسه خودش دردسرايی داره.چه خشتکايی که واسه نوشتن يه مطلب طنز پاره نکردم و چه تمبونايی که جر ندادم.همه و همه برای اينکه يه لحظه لبخند رو رو لبای خوشگل شما ببينم(باشه بابا لبای تو هم خوشگله.حالا مگه روی حرفم فقط با دخترا بود؟!)خوب درسته خيلی زحمت داشت.کلی وقت واسه اين کار گذاشتم ٬کلی پول اينترنت و تلفن دادم و خيلی چيزای ديگه که دادم!!!ولی خوب محاسنی هم داشت واسه خودش.اول اينکه مخم از گنديدگی موضعی مزمن نجات يافت.دوم اينکه نوشتنم خيلی بهتر شد جون عمم.سومندش اينکه خيلی اجتماعی تر شدم(شتر هم اجتماعيه)و مهمتر از همه اينکه دوستای خوبی مث شما پيدا کردم.ولی هر چی بود ديگه تموم شد.بله قصه ی قوزميتم به سر رسيد.ما هم به تاريخ پيوستيم(فاتحـــــــــــا)واين نه تا ستونی که الان رو صفحه ی اوله در حکم آخرين شماره ی قوزميت يعنی جشن ارتحال قوزميت کبيره.گريه و زاری نکنين.بالاخره هر کسی رفتنيه.راستی اينم بگم زياد دلتون رو صابون نزنين که اين بابا الان گفته ميرم فردا برميگرده.نه حاجی.از اين خبرا نيست.خبری هم از ghozmit reloaded و return of ghozmit و ghozmit forever و the tale of ghozmit و از اين اراجيف نيست.قوزميت يگانه بوده و خواهد بود.در ضمن اينم بگم که قوزميت در هيچ جای اينترنت و اونترنت و فلانجای نت شعبه ندارد و از هر گونه استفاده ای از اين نام اعلام انزجار مرگ بر آمريکايی مينمايد.
مطلب بعد در مورد اينه که....آقا درستهکه اين بلاگ ديگه آپديت نميشه ولی اين به اين معنی نيست که اينجا تعطيل ميشه.من همواره به اينجا سر ميزنم و نظرات قشنگتون رو ميخونم(اند پاچه مالی!!).هر نظری دارين بگين.اگه آپديت کردين و ميخواستين من بهتون سر بزنم يا اگه ميخواستين خبری از جمله قرارهای وبلاگی رو به من بدين يا هر نظر ديگه ای که دارين اينجا بدين.من هر روز به اينجا سر ميزنم.حالا هر روزم نشه سالی يه بار سر ميزنم!!!!!!
مورد بعد در مورد يه سواليه که يه سری از دوستان ازم پرسيدن و من برای اينکه اونطور نشه که طور خيلی بدی بشه به اونا چی؟جواب ميدم.سوال اين دوستان اين بود که چطوره که قوزميت که انقدر بورويی و بيايی و دخولی و خروجی و کلاسی داره و انقدر ملت رو فوج فوج به سوی خودش ميکشونه انقدر کانترش به نسبت کمه؟جواب اينه.ببينين من هر شماره ای که بيرون ميدادم از نه تا مطلب تشکيل ميشد که همرو با هم آپديت ميکردم و خواننده ی محترمی که شما باشين با يه بار باز کردن قوزميت!! مث آب خوردن نه تا مطلب هولو گير مياوردين و کانتر بدبخت من به جای اينکه نه تا بالا بره يه دونه بالا ميرفت.پس نتيجه گيری اخلاقی اينه که کانتر حقيقی قوزميت عددی است نه برابر عدد کنونی يعنی بالای ۶۰ يا ۷۰ هزار تا(تکبير).البته حالا که فرقی نميکنه.
در مورد دليل اين کار هم يه کم صبر کنين.فحش ندين.مث اين يارو گزارشگره به من نگين وحشی حيوون هوووووووووووو.دليل اين کار غير ورزشی(يعنی تخته کردن در قوزميت)در لابلای لاهای فلانجای اين شوماره مستتر است.مراجعه فرماييد.ولی چيزی که حداقل واسه خودم خيلی مهمه اينه که دارم تو اوج خداحافظی ميکنم چرا که به قول خيليا (حداقل دوستای نزديکم)شماره های اخير قوزميت خيلی پخته تر از شماره های اوليه ميباشد.
راستی اين شماره همش در مورد قوزميت فقيد حرف زده ميشه.يه وقت فکر نکنين نويسنده کس ديگه ايه يا اينکه من خدايی نکرده آره.قوزميت هميشه و هميشه يه نويسنده ی ثابت داشته اونم منم.
نکته ی باحال اينه که من هنوز رسما قوزميت و کفن نکردم که چند تا پيشنهاد از باشگاهای خارجی برای ..شعر نويسی دريافت کردم ولی يه فکری به ذهنم زده که يه بلاگ کلی واسه طنز بسازم و سه چهار تا از طنز نويسای درجه يک دور هم جمع شيم و تا ميتونيم اراجيف تحويل جامعه بديم.هر کی پايست بسم الله ولی توقع زيادی موقوف.
در پايان بايد بگم که اگه تو اين مدت کسی رو رنجوندم يا اينکه کسی از من رنجيد!! به چپ اسب اسمال آقا ولی اگه خوبی خوشی از ما ديدين و با ما حال کردين(سالم) برای شادی روح پر فتوح ما يه نظر بندازين تو نظر دونی که يادگاری بمونه و شايد روی بعضيا کم شه.دلم ميخواد تو دهن همتون خاطره ی خوشی از قوزميت بمونه.قوزميتتونو فراموش نکنين.ايشالا اگه بتونم با کاری جديدتر برگردم.همتونو دوست دارم.حتی تو رو!!!!!!!
آگهی ترحيم قوزميت
يه آدم باحال:خودم
تو اين ستون يه آدم باحال هر چی بازيگر و خواننده و کوفت و زهر مار بود معرفی شد.ما گفتيم حالا که قوزميت(خودم) فنا شده يه حالی به آن عزيز سفرکرده بديم و اين شخصيت رو تحويل بگيريم.گر چه خود حضرت آقای قوزميت تا آخرين لحظات اين اجازه را به احدی ندادند که وی را معرفی کنند ولی اکنون که دست ايشان به مما نميرسد ما نيز به تلافی بيگاريهايی که از ما کشيدند ايشان را معرفی ميکنيم بس خفن.
شيخنا حاج اميد ارجف السلطنه متخلص به قوزميت در ۱۷ ربيع الاول سال ۱۹۸۴ هجری ميلادی در زايشدونی به نام زايشدونی پاستور تهران چشم به جهان گشود.اين واقعه ی تاريخی مقارن بود با معجزاتی بس شگرف در سرتاسر عالم هستی.در بدو تولد اين عالم عالی قدر٬وی دو دست شکر را بر زمين و سر بر سجده نهاد و فلانجا را رو به هوا گرفت و با حالتی کاملا عرفانی بر شلوار يکی از فواميل که در حال انگولک مالی وی بود جيش خود را ول کرد ٬بس سيل آسا!!!!
همچنين مقارن با اين واقعه شوهر زری خانوم سه قلو زاييد و آب حوض خانه ی علی آقا گدا خشک شد و خونه ی خالش اينا آتيش گرفت و يک پشه زير چرخ اتوبوس شرکت واحد به .. رفت.همچنين سقف خونه ی عباس آقا(همان قهرمان هميشگی جوک های رشتی)که تا آن زمان فقط چکه ميکرد و در استحکام از طاق کسری هم زبانزد تر بود ترک خورد٬بس عميق.مهمترين حادثه ای که در اين روز اتفاق افتاد اين بود که دختر حاج قلی بقال ديگر دختر نبود!
اما در مورد شرح حال وی.قوزميت کبير از بچگی کوچک بود.بعد از اينکه يه کم بزرگ شد بازم کوچک بود.الانم که نيگاه ميکنم هنوزم کوچيکه(بعد از فوت).او در شش سالگی موفق شد آب دماغش را بالا بکشد و آب دهنش را جمع کند.در هشت سالگی موفقيتی کسب کرد که همگان پس از سالها تلاش به آن نائل ميشوند و آن همانا بينياز شدن از پوشک بود!
در ۱۲ سالگی کاری کرد که تعجب و تحسين تمامی محافل علمی جهان را برانگيخت.وی در شهريور ماه سال ۱۹۹۶ هجری ميلادی پس ار ۵ سال تلاش مستمر موفق به اخذ مدرک کلاس اول ابتدايی گشت.
در ۱۳ سالگی يکبار وی در سر کلاس جغرافی در شلوارش آره که باعث شد کلاس به گند کشيده شود.
در ۱۵ سالگی قوزميت جوان وارد تحصيلات حوضوی شد و در اولين گام لقب آب حوض پاطلا را به او دادند.در ۱۸ سالگی و مقارن با کف کردن جيش مبارک يکبار زيبارويی در وی افتاد ولی متاسفانه آن زيبارو صاحاب داشت.اين حادثه سخت در روحيات وی گند زد.آنچنان که بارها و بارها به فکر اين افتاد که خود را راحت کند ولی دستشويی پيدا نکرد.
تا اينکه نقطه ی عطفی در زندگی او پديد آمد و آن همانا گشودن مکانی! بود قوزميت نام.وی با تلاشی مستمر سعی در ارتقای سطح چرند نويسی جامعه داشت که در اين راستا به موفقيت های چشمگيری نيز دستيافت.در تابستان همان سال وی عاليترين مقام ادبی دنيا را دشت کرد و زان پس لقب چرت گو ترين بلاق نويس تنها و تنها لايق وی بود.
اين شخصيت عايقدر همين ديروز پريروز مرد!!!
روحش شاد و يادش گرامی باد.در اين موال بر خود لازم ميدانم يک خاطره از سالها همرکابی با آن مرحوم را برای شما عزيزان عرض بفرمايم.
*يکبار من به همراه آن مرحوم گام در دانشکده ی رياضی نهادم و آنروز هوا بس خفن بود.ليک تمامی جماعت اناس(خواهران محترمه)در آن مکان گردهم آمده و چيزهای مبارکشان را به شوفاژ چسبانيده بودند.در اين هنگام بود که آن مرحوم اين سخن گهربار را ايراد نمودند:کاشکی من شوفاژ بودم.
تذکر:عمرا اين چيزايی که در مورد خودم نوشتم راست باشه!!!!!
عکس هفته

براستی کدامين يک چهره ی حقيقی قوزميت ميباشد؟؟
موضوع انشا:اينترنت چه ميباشد

ديدم حيفه اين کودک به اين جيگری تو جشن ارتحال ملکوتی ما نباشه.خلاصه گفتيم يه حالی هم به کودک خودمون بديم و يکی از انشاهای قشنگشو براتون بذارم.ولی فقط دلم ميخواد يکی بگه اينو از چلچراغ دودر کردم.يک حال ازش بگيرم
اپيزود اول:خانوم معلم محربون از گل بهترم گفته میباشد در مورد يک چيز مدرن انشا باشم.من نيز اينترنت را انتخاب مينمايم.من اکنون خيلی راحت نميباشم.آخر جيش دارم و بلکه اخی نيز دارم.پس اول بايد راحت باشم تا بتوانم خوب انشايی از خودم در بکنم.
اپيزود دوم:ببخشيد که خيلی معتل شديد.آخر سيفان دستشويی ما خراب شده بود و آب های دانشمند (فاضلاب)تمام لگن دست به آب ما را گرفته بودند.خوب به انشا بر ميگردم...
اپيزود سوم:من نميدانم اينترنت چه ميباشد.فقط تا جايی که ميدوانم خوردنی نميباشد.داداشی هم از اين اينترنت ها دارد.من نميدانم که چرا هر وقت اينترنت بازی ميکند خيلی شنگولی ميشود.لابدکی يک مقدارهايی انرژی مثبت از آقای اينترنت به داداشی ما وارد ميشود.ولی من برای کسب اطلاعات بيشتر باید بیشتر تحقیق باشم...
اپيزود چهارم:الان اول صبح میباشد.کسی ( با فتح ک) در خانه ما نميباشد.فقط داداشی و من ميباشيم(خودتو داداشت جزو کس به حساب نمییاین؟؟).داداشی پشت کامپیوتر نشسته است ولی حتی صورتش را هم نشسته است.از قلمبگی چشمای داداشی متوجه شدم که انگارکی دارد اینترنت میباشد.داداشی از بس توی اینترنت بود که حواسش نبود که من پشت سرش آمده ام.وقتی به پشت کامپیوتر داداشی رسیدم یک هویی دیدم که یک خانومی از بس که حواسش پرت بود یادش رفته بود که لباس بپوشد.همین که چشم داداشی به من افتادید با حالت لوسانه به من خندید.انگار که اصلا بی خبر میباشد.بعد یک دکمه هایی را با هم زد به توری که خانومه بدون خداحافظی رفت.داداشی به من گفت تو که شتر میباشی نمیبینی؟! من نیز گفتم که شتر ندیدم فقط یک خانوم محترم دیدم که یک جاهایی شبیه به کوهان شتر داشت.بعد داداشی گفت که نه تو هیچ چیزی ندیدی.من هم گفتم باشد ندیدم.ولی دیدما!
اپيزود آخر:داداشی از بس که از ديدن من خوشحال شد در شلوارش بسی جيش نمود.ولی با پشتکاری که از او سراق داشتم ديدم که همچنان کم نمی آورد و کماکان اينترنت ميباشد.داداشی به من گفت که برو بيرون! ولی من گفتم که اگر مرا بيرون بيندازی به مامان اينا ميگويم که يک خانوم شتر ديدم.داداشی باز هم مرا با لبخند مليح لوسانه ای بدرغه کرد و به من گفت که یک چیزم دهنت !!! ولی من نفهمیدم اون یعنی چه؟! بنابر اين من نيز کنار داداشی نشتسم.داداشی دستان گومبوليش را به تور سريعانه روی دکمه ها ميزد.من به او گفتم که تو چه کار ميکنی؟او گفت من چت ميباشم.من گفتم چت چه ميباشد.او گفت يک چيزی ميباشد که چند نفر ميروند توی اتاغ و با هم حرف ميزنند.من گفتم ميشود من نيز بيايم توی اتاغ؟ ولی داداشی گفت که نه فقط اونايی که نمره شان ۱۸ ميباشد ميتوانند بيايند.تو که نمره ی فارسيت بيشتر از ۲ نميباشد با اين همه غلت املايی!!!
نتيجه گيری ها:
۱)خانومهای محترم بيشتر حواسشان باشد.
۲)سعی کنيد که نمره تان بيشتر از ۱۸ شود تا بتوانيد در اتاغ های چت برويد.
۳)هيچ وقت آبجی کوچولوی گومبولی فهيمتان را خر فرز نکنيد.
۴)يه کم درس بخانيد تا مث من انقدر خوب انشا بنويسيد و اصلا غلت املايی نداشته باشيد
آخرين مصاحبه

اکنون که آن بزرگ هميشگی تاريخ ايران در بين ما نيست برای تجديد خاطره ی آن کبوتر خونين بال! آخرين مصاحبه ی رسمی وی با شبکه يورو نيوز قطر را که ساعاتی قبل از آن فاجعه ی دردناک به طور مستقيم از شبکه های بين المللی پخش شد را برای شما عزيزان عزا پوش و کفن دار قوزميت پرست به گوش جان ميشويم!!
*Dear mr omid-ol-saltane.Thanks alot for your attendence in our program.
**Yes.I am thanking you too.and I also thanking your hamkars in the back of sahne
*For the first question we should ask of you yourself.
**As I said before I won't say of myself before I am died and you should see the sotoon of ye adame bahal in my site to be appropriate with me!!!!
*ok.How did you knew of this way of writing?
**be rahati.Some day I was going to the university to bye a sandewich for herself and somebody told me that it is good and so I did it.
*why did you choose to write in humor?
**becouse of the erteghaye keyfi?
*of what?
**Should I tell you anyway?
*yes
**ok.erteghaye keyfiye my friends.
*Did you achieve it?
**yes.I found some hooloo girls in this way
*Why did you choose the name of GHOZMIT.was the name ghahting?
**I choosing a name that was tablo and anyone who see it becomes angoolaked and go into it.and the best name that I finded was ghozmit
*Were you satisfied of its progress?
**حســــــــــــــــــــــــن.اين يارو چی ميگه؟؟؟؟
*ok.I change my question.Did you get happy of ghozmit?
**yes it was so good.I loved her!!
*I want to ask a serious question.actually the most important question that we want to ask you.
**Ok.I am ready.ask it
*Why do you want to stop writing in ghozmit?
**ok.I cant say it englishing.please translate me.
*Sure.We translate your words below writing(زير نويس)
**راستشو بخواين من تو اين ۱۵ شماره تمام نيرومو رو نوشتن بهترين متنای ممکن واسه قوزميت گذاشتم.از هر تلاشی واسه ی بهتر شدن متنای قوزميت دريغ نکردم ولی ديگه نميتونم.درسای دانشگاه نميذاره.ميخوام از امسال خوب خوب درس بخونم که تو فوق ليسانس تو خر گير نکنم!از طرف ديگه بايد اعتراف کنم مخم ديگه ياری نميکنه.هر چی باشه يه تنه ۱۳۵ تا متن تحويل اين جامعه دادم و ديگه نميتونم دست تنها ادامه بدم.دلمم نمياد اينجا رو به کسی بسپارم که اعتبار چندين و چند ساله ی منو يه شبه به گند بکشه.از طرفی تو اين مدت هم هيشکی رو پيدا نکردم که دلسوزانه همراه من باشه و پا به پای من راه بياد.حالا که هيچ کس کمک نميکنه همين بهتر که ديگه قوزميتی نباشه.ميدونم با اين کارم خيليا رو از خودم ميرنجونم ولی خوب بالاخره اين کار بايد يه سودی رو هم واسه خودم داشته باشه يا نه.تا حالا که فقط خرماليش واسه من بود.پس همين بهتر که تعطيل بشه.گر چه اگه عمر ياری کنه ممکنه با يه کار بهتر و تازه تر برگردم ولی پرونده ی قوزميت صد درصد بسته است.خوب اميدوارم همه از دست من راضی بوده باشند و خاطزه ی خوبی از من داشته باشند
*Thanks alot that you accept our invitaion
*خواهش


